|
به دلیل فشار تحصیلی و نزدیک شدن کنکور تا اطلاع ثانوی(اگه غلطه ببخشین)
درب این وبلاگ تخته میشود. ادامه ماجرا هم بماند برای بعد.... دلم واسه دوستای با محبتم تنگ میشه اگر بار گران بودیم و رفتیم...
پسر خوبی بود.همه دوسش داشتن. عاشق کارهای هنری بود. واسه خودش یه پا بازیگر بود. تابستون بود. پسر رفت به طرف آموزشگاه. پسر:سلام آقا. نگهبان:سلام، بفرمایین. پسر:تو دفتر آموزشگاه کسی هست؟ نگهبان:نیستن. از دهم به بعد. پسر رفت بیرون. روز پونزده تیر دوباره برگشت. آموزشگاه باز بود. واسه کلاسهای کارگاهی نتونست ثبت نام کنه با اینکه چار سال تئاتر کار کرده بود. میگفتن باید گواهی پایان دوره مقدماتی داشته باشی. مجبورا رفت میون یه عده تازه به دوران رسیده مدعی. ولی پسر اونقد تو دار بود که بروی خودش هم نمیاورد. بعضی هاشونم فقط اومده بودن دنبال داف بازی و عیاشی. خلاصه کلاسها شروع شد. پسر تو همه جلسات با بازی قشنگش خودنمایی میکرد. استاد هم اونو دیگه به اسم کوچیک صدا میزد. کلاس خانوما و آقایون جدا از هم بود ولی سه چار جلسه ادقام شد. دیگه همه پسر رو میشناختن. ولی گفتم که پسر خیلی خاکی و آروم بود. پسر قصد داشت بعد از تموم شدن دوره مقدماتی یه گروه دوستانه تشکیل بده که در کنار کلاسهای کارگاهی بتونن فنون و تکنیک های بازی و کارگردانی رو دسته جمعی اجرا کنن. بخاطر همین با توجه به شناخت ناقصش(بعدا میگم چرا ناقص) سه تا خانوم و سه تا آقا انتخاب کرد و شمارشونو گرفت تا باهاشون تماس بگیره. چند وقت گذشت و امتحانات پایان دوره شروع شد. اصلا پسر باورش نمیشد که تابستون اینقد زود تموم شد. بعد از امتحانات پسر برای گرفتن گواهی به آموزشگاه رفت. چند تا از خانوما هم اونجا بودن که به محض ورود پسر به صورت خیلی تابلو و سه و به قول معروف علنی باهم شروع به پچ پچ کردن. پسر: سلام خانوم.... . منشی: سلام خوبین. پسر: متشکرم، گواهی حاظر شده. منشی:بله حاظره. بفرمایین. پسر:ممنون. در همون لحظه یکی از دوستهای پسر با یه قیافه ضایه وارد شد. دوست: به، سلام آقا... ، خوبی؟ چه خبرا؟ پسر: سلام... جان، شما خوبی؟ دوست: چاکرتم، شی موکونیا، آمدی گواهی بگیری؟ پسر: آره گرفتم مال تو هم همین رو بود. دوست:(میگردد) آها، اینهاش، بالاخره گرفتم. راستی آقا...، میشه چند روزی خطتو بدی به من؟ یه جا کارم لنگه دائمی احتیاج دارم. پسر: قابل شما رو نداره. چرا که ندم. همگی خداحافظی کردند و رفتند. دو هفته بعد..... (ادامه دارد...)
شب یلدا (سحر شاه محمدی)
خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است (سهراب سپهری)
دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.
گابریل گارسیا مارکز
در روزهای آخر اسفند
آمد به سوی شهر از آن دور دورها بنیاد زهد و خانه ی تقوا خراب کن
چه بيني، چيست اين؟ يا کيست اين ميآيد؟ کوچههاي تنگ پيچاپيچ
من پشیمان نیستم
زيبايي را خواهد گرفت. روزي كه كمترين سرود، بوسه است و هر انسان براي هر انسان برادريست. روزي كه ديگر درهاي خانههاشان را نميبندند؛ قفل افسانهايست و قلب براي زندگي بس است. روزي كه معناي هر سخن «دوستداشتن» است تا تو به خاطر آخرين حرف، به دنبال سخن نگردي. روزي كه آهنگ هر حرف، زندگيست تا من به خاطر آخرين شعر رنجِ جستوجوي قافيه نبرم. روزي كه هر لب ترانهايست تا كمترين سرود، بوسه باشد. روزي كه تو بيايي و براي هميشه بماني و مهرباني با زيبايي يكسان شود. روزي كه ما دوباره براي كبوترهامان دانه بريزيم...
روی علف ها چکیده ام (سهراب سپهری) بلاخره بعد از نود و بوقی آپ کردیم. این دفعه هم شعر نوشتم ولی میخوام حرفای دل خودم رو هم بزنم و شمام با نظرات قشنگتون کمکم کنید.
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
فردا اگر ز راه نمی آمد اما صدایم از گره کوته بود آن شب من از لبان تو نوشیدم (فروغ فرخزاد)
کارون چو گیسوان پریشان دختری
(فروغ فرخزاد)
دستانت را در دستانم بگذار تا برایت نوید شادی بخش پر ستو ها را به ار مغان بیاورم دستانت را در دستانم بگذارتا بتوانم امید ها در دلت زنده کنم دستانت را در دستانم بگذار تا شاید بتوانم گوشه ای از تنهایی هایت را پر کنم دستانت را در دستانم بگذار تا حداقل بتوانم همراهت باشم دستانت را در دستانم بگذار تا دوباره احساس زیبایی ها را در وجودت زنده کنم دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم ارامش را در تو زنده کنم دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از خسته گی هایت بکاهم دستانت را در دستم بگذار تا بتوانم ارامش کودکی ات را به توباز گردانم دستانت را در دستانم بگذار تا آرزو ها ی قشنگت دوباره به سویت پر واز کنند دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم کوله باری که از درد بر دوشت هست کمی من آن را به دوش کشم دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از دل تنگی هایت بکاهم دستانت را در دستانم بگذار و بدان که فا صله ای که در بین انگشتانت هست برای چیه؟؟!! اینه که یکی اونو برات پر کنه پس به دنبال اون کس باش... به این امید ندارم که همیشه و همیشه تا ابد دستانم را در دستانت قرار دهم ولی بیا تا این چند صباحی که در کنار هم هستیم دستانمان در دست هم قرار گیرد و به آنچه که در این سالها در انظار ش بودیم برسیم از این لحظات استفاده کنیم و با هم با شیم و از کنار هم بودن و هم صحبت هم بودنبه آرامش برسیم و حر فای نا گفته را به هم بگوییم نا گهان چه قدر زود دیر می شود... پس بیا تا دیر نشده دست هایمان را در دستان هم قرار دهیم تا دیر نشده...
|
About![]()
سلام
Home
|