تبليغاتX
آنگاه پس از تندر


آنگاه پس از تندر

کاش می شد سرنوشت از سرنوشت...

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم


همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم


شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم


شدم آن عاشق دیوانه که بودم


در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید


باغ صد خاطره خندید


عطر صد خاطره پیچید


 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم


پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم


 ساعتی بر لب آن جوی نشستیم


تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت


من همه محو تماشای نگاهت


آسمان صاف و شب آرام


بخت خندان و زمان رام


خوشه ماه فرو ریخته در آب


شاخه ها دست بر آورده به مهتاب


شب و صحرا و گل و سنگ


 همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن


لحظه ای چند بر این آب نظر کن


آب ایینه عشق گذران است


تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است


باش فردا که دلت با دگران است


تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن


با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم


سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم


روز اول که دل من به تمنای تو پر زد


چون کبوتر لب بام تو نشستم


 تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم


بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم


تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم


حذر از عشق ندانم


سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم


اشکی از شاخه فرو ریخت


مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت


اشک در چشم تو لرزید


ماه بر عشق تو خندید


یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم


پای دردامن اندوه کشیدم


نگسستم نرمیدم


رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم


نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم


 نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم


بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 21:19 توسط سینا| |

 

فردا اگر ز راه نمی آمد


من تا ابد کنار تو میماندم


من تا ابد ترانه عشقم را


در آفتاب عشق تو میخواندم


در پشت شیشه های اتاق تو


آن شب نگاه سرد سیاهی داشت


دالان دیدگان تو در ظلمت


گویی به عمق روح تو راهی داشت

 
لغزیده بود در مه اینه


تصویر ما شکسته و بی آهنگ


موی تو رنگ ساقه گندم بود


موهای من خمیده و قیری رنگ


رازی درون سینه من می سوخت


می خواستم که با تو سخن گوید

اما صدایم از گره کوته بود


در سایه بوته هیچ نمیروید


ز آنجا نگاه خسته من پر زد


آشفته گرد پیکر من چرخید


در چارچوب قاب طلایی رنگ


چشم مسیح بر غم من خندید


دیدم اتاق درهم و مغشوش است


در پای من کتاب تو افتاده


سنجاقهای گیسوی من آنجا


بر روی تختخواب تو افتاده


از خانه بلوری ماهیها


دیگر صدای آب نمی آمد


 فکر چه بود ؟ گربه پیر تو


کاو را به دیده خواب نمی آمد


بار دگر نگاه پریشانم


برگشت لال و خسته به سوی تو


میخواستم که با تو سخن گوید


اما خموش ماند بروی تو


آنگاه ستارگان سپید اشک


سو سو زدند در شب مژگانم


دیدم که دستهای تو چون ابری


آمد به سوی صورت حیرانم


دیدم که بال گرم نفسهایت


ساییده شده به گردن سرد من


گویی نسیم گمشده ای پیچید


در بوته های وحشی درد من


دستی درون سینه من می ریخت


سرب سکوت و دانه خاموشی


من خسته زین کشکش درد آلود


رفتم به سوی شهر فراموشی


بردم ز یاد انده فردا را


گفتم سفر فسانه تلخی بود


نا گه بروی زندگیم گسترد


آن لحظه طلایی عطر آلود

آن شب من از لبان تو نوشیدم


آوازهای شاد طبیعت را


آنشب به کام عشق من افشاندی


ز آن بوسه قطره ابدیت را

 

(فروغ فرخزاد)

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 13:4 توسط سینا| |

کارون چو گیسوان پریشان دختری


بر شانه های لخت زمین تاب می خورد


خورشید رفته است و نفس های داغ شب


بر سینه های پر تپش آب می خورد


دور از نگاه خیره من ساحل جنوب


افتاد مست عشق در آغوش نور ماه


شب با هزار چشم درخشان و پر زخون


سر می کشد به بستر عشاق بی گناه


نیزار خفته خامش و یک مرغ ناشناس


هر دم ز عمق تیره آن ضجه می کشد


مهتاب می دود که ببیند در این میان


مرغک میان پنجه وحشت چه می کشد


بر آبهای ساحل شط سایه های نخل


می لرزد از نسیم هوسباز نیمه شب


 آوای گنگ همهمه قورباغه ها


پیچیده در سکوت پر از راز نیمه شب


در جذبه ای که حاصل زیبایی شب است


رویای دور دست تو نزدیک می شود


بوی تو موج می زند آنجا بروی آب


 چشم تو می درخشد و تاریک می شود


بیچاره دل که با همه امید و اشتیاق


بشکست و شد به دست تو زندان عشق من


در شط خویش رفتی و رفتی از این دیار


ای شاخه شکسته ز طوفان عشق من

                                                                                        (فروغ فرخزاد)

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 14:5 توسط سینا| |

دستانت را در دستانم بگذار تا برایت نوید شادی بخش پر ستو ها را به ار مغان بیاورم

 

دستانت را در دستانم بگذارتا بتوانم امید ها در دلت زنده کنم

 

دستانت را در دستانم بگذار تا شاید بتوانم گوشه ای از تنهایی هایت را پر کنم

 

دستانت را در دستانم بگذار تا حداقل بتوانم همراهت باشم

 

دستانت را در دستانم بگذار تا دوباره احساس زیبایی ها را در وجودت زنده کنم

 

دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم ارامش را در تو زنده کنم

 

دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از خسته گی هایت بکاهم

 

دستانت را در دستم بگذار تا بتوانم ارامش کودکی ات را به توباز گردانم

 

دستانت را در دستانم بگذار تا آرزو ها ی قشنگت دوباره به سویت پر واز کنند

 

دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم کوله باری که از درد بر دوشت هست کمی من آن را به

دوش کشم

 

دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از دل تنگی هایت بکاهم

 

دستانت را در دستانم بگذار و بدان که فا صله ای که در بین انگشتانت هست برای چیه؟؟!!

 

اینه که یکی اونو برات پر کنه پس به دنبال اون کس باش...

 

به این امید ندارم که همیشه و همیشه تا ابد دستانم را در دستانت قرار دهم

 

ولی بیا تا این چند صباحی که در کنار هم هستیم دستانمان در دست هم قرار گیرد و به آنچه

 که

 

در این سالها در انظار ش بودیم برسیم از این لحظات استفاده کنیم و با هم با شیم و از کنار

 

هم بودن و هم صحبت هم بودنبه آرامش برسیم و حر فای نا گفته را به هم بگوییم

 

نا گهان چه قدر زود دیر می شود...

 

پس بیا تا دیر نشده دست هایمان را در دستان هم قرار دهیم تا دیر نشده...

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 9:49 توسط سینا| |


Design By : Night Skin